|
بگو که کم کند امروز تازیانه ی خورشید به آن دعا که رسد تا به خانه ی خورشید بگو که آن گل نوباوه تازه روییده مباد پژمردش تیغ غافلانه ی خورشید به جای کودک ششماهه زیر بار عطش خدا کند که شوم من نشانه ی خورشید به پهن دشت بلا باغ لاله روییده به آبیاری صدها زبانه ی خورشید نه آب مانده به خیمه نه مشک و نه ساقی دلم گرفته ز رفتار ظالمانه ی خورشید مگر قرار ما به نتابیدنش نبود امروز؟ بگو که چیست به تابیدنش بهانه ی خورشید هلال ماه به خاک و به خون کشیده شد صد حیف گذشت فرصت دیدار عاشقانه ی خورشید + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 13:14 توسط محمد |
شمعی نه که خامشست این راه اشکی نه شبست و وقت بیگاه در خواب زده شب این چه غوغاست این رفتن و آمدن به ناگاه افکنده به عرش لرزه ای سخت عالم همه غرق ماتم و آه بر دوش علیست نعش زهرا آوخ! که چگونه میرود راه؟ این خواسته گل کبودست تشییع جنازه در شبانگاه آرام ترک تو گام بردار تا کس نشود ز سرش آگاه امشب شب آخرین نگاه است آیین وداع شاه با ماه زین پس غم خویش با که گوید جز با دل چاه تا سحرگاه این جوشش جاودانه آب فریاد علیست قعر هر چاه + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 10:29 توسط محمد |
بعد چندین ساعتِ کاری سخت
گیج وُ منگ وُ مات وُ حیران ،گیج وُ منگ ساعت هشت است وُ من خسته ز کار میروم سوی خیابان بی درنگ در دو صف انواع ماشین پشت هم سبز وُ نارنجی وُ زرد وُ رنگ رنگ شوفران بی صفت در پشت رل همچو سیراکوس در میدان جنگ بس وقیحانه پی دربستی اند یا پی غمازکان شوخ وُ شنگ بسکه از این قوم من بد دیده ام میکُشم راننده تاکسی با تفنگ . . . لا جرم باید پیاده گز کنم باز هم من ماندم وُ این کفش تنگ روبرو آید جوانی خوبرو ابروان باریک ، گیسو چنگ چنگ در کنارش دختری مو سیخ سیخ بر تنش مانتو که نه، گیپور تنگ گشت ناجا بر سر هر رهگذار میکند با بدحجابی سخت جنگ صد قدم پایین تر از ماشین ِگشت رو به روی بانک "معدن با کلنگ" دستها در جیب جینش کرده است نوجوانی نازک اندام وُ قشنگ زیر گوش عابران نجوا کند: "میفروشم سی دی وُ پاسور وُ بنگ" وان دگر، همراهِ یار ِبد شده با زغال خوب، منقل، سیخ وُ سنگ اندکی آنسوترک نزدیک جو کرده برپا او بساطی هفت رنگ در بساطش میشود پیدا کنی از زبان مار تا بال نهنگ زیر پل من بودم وُ پیر زنی پاشنه ی نه سانت ، بانگ دنگ دنگ می خرامد چون غزالی تیزپا آمده شاید شود صید پلنگ توی میدان یک دوجین مامور راه راه میبندند بر ما بی درنگ چونکه می آید وکیل الدوله ای با همه اسکورت وُ کوفت وُ دنگ وُ فنگ بنز ها از پشت هم آژیرکش میبرندش همچو رگبار فشنگ بر سر راهم دکانها بسته اند غیر سوپر مارکت شهر فرنگ ای خدا پس کی به منزل می رسم راه، صدها فرسخ وُ من لنگ لنگ راه، طولانی تر و من خسته تر خسته ام از راه وُ این شعر جفنگ ساعت ده گشته وُ شعرم تمام من درون خانه ام مست وُ ملنگ . بیت قبلی کاملا تکذیب شد ساعت ده قافیه آمد به تنگ + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 18:8 توسط محمد |
سلام امروز که به سالهای طی شده عمرم نگاه میکنم ،میبینم که روز به روز از آنچه باید باشیم دورتر شده ایم. همه مصلحت طلب شده و در کنج عافیت خزیده ایم انگار نه انگار که این مملکت مال ماست و باید از آن پاسداری شود ای ماندگان قافله زنگ خطر زنید بر غیرت به خواب شده نیشتر زنید در این زمانه خوبی و نیکی دگر نماند خطی میان فاصله خیر و شر زنید تا کی به کاسه لیسی دونان قلم زدن نقشی برای خاطر چشمان تر زنید دستور آمدست ای نوشکفتگان بر شاهراه زندگی خود تبر زنید گر در پی عدالت و حق و حقیقتید بر پای حکم مرگ خود انگشت تر زنید با خون ،سیاهی شب غم پاک میشود خون راهه ای به پای طلوع سحر زنید بادافره گناه خسان است این عذاب اینگونه آتشی که به خشک و به تر زنید وقت است تا به حرمت خونهای رفتگان ای ماندگان قافله زنگ خطر زنید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:14 توسط محمد |
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 23:42 توسط محمد |
مگر فریاد ما نشنید خورشید که بر دشت بلا تابید خورشید چو دید افتاده مه بر خاک بی سر ز شرمش رو بپوشانید خورشید مادرم خیمه آب و جارو کن ، نو عروسی برایت آوردم سرم اینک به سمت تو آید،دست بوسی برایت آوردم مادرم نو عروس خود بشناس او ، همان که رُخش به خون سرخ است او که پیمان جاودانه عشق، زیر باران تیر با من بست مادر اما نه ، آب و جارو نه ،آب گر هست شیر خواره را دریاب که دلم را ز درد پر خون کرد گریه کودکانه اش پی آب این منم پیش پای تو بر خاک، سر خونين ز پيش پا بردار روبرو دشمن ايستاده محكم باش، اشك چشمت نبيند آن غدّار بال بگشوده ام به سوي تو باز، تا ببوسي سر مرا مادر صورتم را ز خون تو پاك بكن، تا ببينم رخ تو بار دگر مادرم چشم بر دو چشمم نه، پس از آنكه لبت سرم بوسيد تا بشويد سر يگانه پسر ، اشك چشمي كه بر رخت غلتيد لرزش دست خويش پنهان كن، تا نگويند او ز غم بشكست تا نگويند مادرش كم آورده، تا نگويند عهد خود بگسست مادر اما دگر خداحافظ، وقت برگشتن ِ به ميدان است زود باش و دوباره پس بفرست، اين سري را كه بر تو مهمان است. برای خواندن داستان وهب بر روی عنوان این شعر کلیک کنید. التماس دعا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 23:8 توسط محمد |
به پاس تلاشهای بی وقفه او:
در این شبهای بس سرد زمستانی هوای میوه دارد باز یخچالم ومن قحطی زده تک سیب موجود درون خانه را با پوست می بلعم ومایوسانه میکاوم همه جا را که تا شاید بیابم میوه ای دیگر دلم نارنگی کیلو هزار و سیصد و اندی تومن خواهد خودم دیدم که در میوه فروشی ها طلا رد وبدل میشد بهای کاسه ای آب انار از خون گرانتر شد دو سه روزیست املت هم ز سفره قهر کرده تو گویی گوجه از الماس میسازند اما من خبر دارم که آنسوتر کنار خانه آن مرد رویایی درون یک مغازه گوجه کیلو سیصد و پنجاه و نه تومان ونه شاهیست و هر کیلو ز ران گوسفندان هم هزار ونهصد وسی تا چهل تومان * خدایا نارمک این شهر رویایی برای مردمانش حفظ کن خدایا حفظ کن آن مرد زیبارو!!!!!!!!!!!!! که هرچه نیست از الطاف او باشد وهرچه هست از فقر و گرانی اینهمه زحمات او باشد + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 15:4 توسط محمد |
|