|
شمعی نه که خامشست این راه اشکی نه شبست و وقت بیگاه در خواب زده شب این چه غوغاست این رفتن و آمدن به ناگاه افکنده به عرش لرزه ای سخت عالم همه غرق ماتم و آه بر دوش علیست نعش زهرا آوخ! که چگونه میرود راه؟ این خواسته گل کبودست تشییع جنازه در شبانگاه آرام ترک تو گام بردار تا کس نشود ز سرش آگاه امشب شب آخرین نگاه است آیین وداع شاه با ماه زین پس غم خویش با که گوید جز با دل چاه تا سحرگاه این جوشش جاودانه آب فریاد علیست قعر هر چاه + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 10:29 توسط محمد |
بعد چندین ساعتِ کاری سخت
گیج وُ منگ وُ مات وُ حیران ،گیج وُ منگ ساعت هشت است وُ من خسته ز کار میروم سوی خیابان بی درنگ در دو صف انواع ماشین پشت هم سبز وُ نارنجی وُ زرد وُ رنگ رنگ شوفران بی صفت در پشت رل همچو سیراکوس در میدان جنگ بس وقیحانه پی دربستی اند یا پی غمازکان شوخ وُ شنگ بسکه از این قوم من بد دیده ام میکُشم راننده تاکسی با تفنگ . . . لا جرم باید پیاده گز کنم باز هم من ماندم وُ این کفش تنگ روبرو آید جوانی خوبرو ابروان باریک ، گیسو چنگ چنگ در کنارش دختری مو سیخ سیخ بر تنش مانتو که نه، گیپور تنگ گشت ناجا بر سر هر رهگذار میکند با بدحجابی سخت جنگ صد قدم پایین تر از ماشین ِگشت رو به روی بانک "معدن با کلنگ" دستها در جیب جینش کرده است نوجوانی نازک اندام وُ قشنگ زیر گوش عابران نجوا کند: "میفروشم سی دی وُ پاسور وُ بنگ" وان دگر، همراهِ یار ِبد شده با زغال خوب، منقل، سیخ وُ سنگ اندکی آنسوترک نزدیک جو کرده برپا او بساطی هفت رنگ در بساطش میشود پیدا کنی از زبان مار تا بال نهنگ زیر پل من بودم وُ پیر زنی پاشنه ی نه سانت ، بانگ دنگ دنگ می خرامد چون غزالی تیزپا آمده شاید شود صید پلنگ توی میدان یک دوجین مامور راه راه میبندند بر ما بی درنگ چونکه می آید وکیل الدوله ای با همه اسکورت وُ کوفت وُ دنگ وُ فنگ بنز ها از پشت هم آژیرکش میبرندش همچو رگبار فشنگ بر سر راهم دکانها بسته اند غیر سوپر مارکت شهر فرنگ ای خدا پس کی به منزل می رسم راه، صدها فرسخ وُ من لنگ لنگ راه، طولانی تر و من خسته تر خسته ام از راه وُ این شعر جفنگ ساعت ده گشته وُ شعرم تمام من درون خانه ام مست وُ ملنگ . بیت قبلی کاملا تکذیب شد ساعت ده قافیه آمد به تنگ + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 18:8 توسط محمد |
سلام امروز که به سالهای طی شده عمرم نگاه میکنم ،میبینم که روز به روز از آنچه باید باشیم دورتر شده ایم. همه مصلحت طلب شده و در کنج عافیت خزیده ایم انگار نه انگار که این مملکت مال ماست و باید از آن پاسداری شود ای ماندگان قافله زنگ خطر زنید بر غیرت به خواب شده نیشتر زنید در این زمانه خوبی و نیکی دگر نماند خطی میان فاصله خیر و شر زنید تا کی به کاسه لیسی دونان قلم زدن نقشی برای خاطر چشمان تر زنید دستور آمدست ای نوشکفتگان بر شاهراه زندگی خود تبر زنید گر در پی عدالت و حق و حقیقتید بر پای حکم مرگ خود انگشت تر زنید با خون ،سیاهی شب غم پاک میشود خون راهه ای به پای طلوع سحر زنید بادافره گناه خسان است این عذاب اینگونه آتشی که به خشک و به تر زنید وقت است تا به حرمت خونهای رفتگان ای ماندگان قافله زنگ خطر زنید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:14 توسط محمد |
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 23:42 توسط محمد |
مگر فریاد ما نشنید خورشید که بر دشت بلا تابید خورشید چو دید افتاده مه بر خاک بی سر ز شرمش رو بپوشانید خورشید مادرم خیمه آب و جارو کن ، نو عروسی برایت آوردم سرم اینک به سمت تو آید،دست بوسی برایت آوردم مادرم نو عروس خود بشناس او ، همان که رُخش به خون سرخ است او که پیمان جاودانه عشق، زیر باران تیر با من بست مادر اما نه ، آب و جارو نه ،آب گر هست شیر خواره را دریاب که دلم را ز درد پر خون کرد گریه کودکانه اش پی آب این منم پیش پای تو بر خاک، سر خونين ز پيش پا بردار روبرو دشمن ايستاده محكم باش، اشك چشمت نبيند آن غدّار بال بگشوده ام به سوي تو باز، تا ببوسي سر مرا مادر صورتم را ز خون تو پاك بكن، تا ببينم رخ تو بار دگر مادرم چشم بر دو چشمم نه، پس از آنكه لبت سرم بوسيد تا بشويد سر يگانه پسر ، اشك چشمي كه بر رخت غلتيد لرزش دست خويش پنهان كن، تا نگويند او ز غم بشكست تا نگويند مادرش كم آورده، تا نگويند عهد خود بگسست مادر اما دگر خداحافظ، وقت برگشتن ِ به ميدان است زود باش و دوباره پس بفرست، اين سري را كه بر تو مهمان است. برای خواندن داستان وهب بر روی عنوان این شعر کلیک کنید. التماس دعا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 23:8 توسط محمد |
به پاس تلاشهای بی وقفه او:
در این شبهای بس سرد زمستانی هوای میوه دارد باز یخچالم ومن قحطی زده تک سیب موجود درون خانه را با پوست می بلعم ومایوسانه میکاوم همه جا را که تا شاید بیابم میوه ای دیگر دلم نارنگی کیلو هزار و سیصد و اندی تومن خواهد خودم دیدم که در میوه فروشی ها طلا رد وبدل میشد بهای کاسه ای آب انار از خون گرانتر شد دو سه روزیست املت هم ز سفره قهر کرده تو گویی گوجه از الماس میسازند اما من خبر دارم که آنسوتر کنار خانه آن مرد رویایی درون یک مغازه گوجه کیلو سیصد و پنجاه و نه تومان ونه شاهیست و هر کیلو ز ران گوسفندان هم هزار ونهصد وسی تا چهل تومان * خدایا نارمک این شهر رویایی برای مردمانش حفظ کن خدایا حفظ کن آن مرد زیبارو!!!!!!!!!!!!! که هرچه نیست از الطاف او باشد وهرچه هست از فقر و گرانی اینهمه زحمات او باشد + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 15:4 توسط محمد |
سلام مدتهاست نمیتونم شعر بگم نمیدونستم چرا تا اینکه یاد غزل حضرت حافظ افتادم که "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد"بنابراین تصمیم گرفتم در قالب تضمین این غزل داد و فریادهامو بزنم: امروز مرا طالع با نحس قرین باشد هر سوی روم صدها دشمن به کمین باشد در معرکه ای مهلک کاوضاع چنین باشد "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد"
ای قوم به خود مغرور دینداریتان این بود؟ برهان و دلیلتان صد شرم که توهین بود این عاشق جان بر کف کی لایق توهین بود "در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد"
مشغول به کش وا کش با اهل رد و انکار هر روز چو دیروزی من خسته از این تکرار اما چو بدست آرم آن زلف کجت یک بار "از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد"
آن کس که خود انگارد عالم به درشت و ریز صد حیف که نافهم است بنشسته به پشت میز بدمست غرور است آن بی خاصیت ناچیز "هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد"
از زحمت روز و شب بیهوده چه سود ای دل هر لحظه به شکلی نو در حال فرود ای دل در کشور بد دینان جای تو نبود ای دل "غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد"
اینان که عجولانه دل به ناکسی دادند صد باره به هر منزل داد بی کسی دادند غافل که خود این بیمار دست کرکسی دادند "جام می وخون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد"
کوتاه کن این قصه شکوا مکن ای شاعر این مردم خواب آلود نه در پی یک ناصر چون فاسد غارتگر دزدیست بسی ماهر "آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد" + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 10:26 توسط محمد |
|